على اكبر دهخدا

1162

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به اذا جاء القضا . . . ، شود . قضا روزى خضر كرد آب حيوان * كشيده بظلمات سختى سكندر . قطران . رجوع به : اللّه اللّه كه تلف كرد . . . ، شود . قضا كشتى آنجا كه خواهد برد * اگر ناخدا جامه بر تن درد . سعدى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . قضاى بىخير و بركت . بمزاح ، صدمتى بر تو يا او وارد نيامد . قضاى خدا برنگردد براى * ( چنان بود حكم و قضاى خداى . . . ) فردوسى . ى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . قضاى نبشته نشايد سترد * ( كه كار خدائى نه كاريست خرد . . . ) فردوسى . تمثل : مرا از ازل عشق شد سرنوشت * قضاى نوشته نشايد سترد . حافظ . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ . قرآن كريم سورهء 12 . آيهء 41 . قضية لا ابا الحسن لها . قطبو تو كه هرگز مسلمانى بى . گويند مسعود قطب الدين معروف بملا قطب شيرازى را عادت بر اين بوده كه چون بشهرهاى دور به سفر رفتى گفتى من يهودى هستم و اينك خوابى ديده‌ام كه مرا بدين اسلام هدايت كرده‌اند اهل شهر بگرد او جمع شدندى و بقاضى بردندى و اسلام پذيرفتى و مردمان به او تحف و هدايا دادندى قضا را در يكى از شهرها سعدى در حلقهء نظارگيان او بود چون خواهرزادهء خويش بديد بشناخت و بلهجهء ولايتى گفت . . . قطران و عنبر ارچه بيك رنگند * نبود شميم عنبر قطران را . قاآنى . رجوع به : اين الثرى . . . ، شود . قطرهء آبى نخورد ماكيان * تا نكند سر بسوى آسمان . اشاره : مرغ كابى خورد بكشور شاه * كند از بهر شكر سر بالا منكه نان ملك خورم بسجود * سر به زير آرم از براى دعا . خاقانى . رجوع به : الشكر دين . . . ، شود . قطره‌اى از دريا . نظير : مشتى از خروار . يكى از هزار . اندكى از بسيار . غيضى از فيضى . قطره‌اى از عمان . ارزنى از خرمنى . قطره‌اى از قعر دريا دم مزن * ( ذره‌اى از مهر و الا دم مزن ) مغربى . رجوع به . پشه كى داند . . . ، شود .